Life on earth is a Legend, but reality is something beyond Slack human legends
نگو دیگه با من از غـــم نگو دیگه از یاس و ماتم نگو دیگه بامن از غصه نگو دیگه از اشکای ببهوده ریخته دیروز رفته امروزو دریاب عاشق بشو در آغوش فردا نخور غصه ی دیروز نشو بازیچه تو امروز پاشو چشماتو باز کن تو از عشقی ، عشق رو صدا کنپ من سنگی بودم که فکرِ شکستنِ هیچ شیشه یی را در سر نداشت و بطریِ کوکتل مولوتفی که آرزو می کرد شراب را بینِ دو عاشق قسمت کند اُپرای کارمن زیبا بود اگر در هر ثانیه صد نفر در جهان از بی غذایی نمی مُردند و جنگل، جنگل درخت قنداقِ تفنگ نمی شد و هنر برای هنر نیست وقتی کودکان را در اینترنت حراج می کنند و سربازان شرط سرِ جنینِ زنِ حامله می بندند و شکم می درند چه گونه می شود به جاودانه گی اندیشید وقتی لوله ی تپانچه یی مدام بر شقیقه ات احساس می شود و ابداعاتِ شاعرانه چه اهمیتی دارند وقتی در خاک زمین یک مین به ازای هر انسان مدفون است من خو نمی کنم به نظامِ سیرکی که در آن تنها برای شیرهایی کف می زنند که به ضربِ شلاقِ رام کننده می رقصند غرشِ مرا اگر خوش ندارید به گلوله پاسخم دهید (یغما گلرویی) به آرامش رسیدن نه با فراموش کردن زندگی به دست می آید ونه با غرق شدن در آن.... آرامش لذت ثانیه هاست ........ - آن وقتهایی در زندگی که شب است و بیابان است و سرمای فراوان است از مردان انتظار میرود جفتشان را بغل کنند و قادر باشند در گوشش زمزمه کنند: “ایتز اوکی…ایتز اوکی..همه چی درست میشه” دو- زنان در طی تاریخ همیشه این دروغ شیرین – که مردشان نمیبرد، نمیپکد، از پا نمیافتد- را باور کردهاند و ایمان معصومانهشان به شکل معجزه آسایی مردان جهان را سرپا نگه داشته. طی قرون غدد اشکی مردان برای بسته شدن در زمان مناسب آموزش دید و عرض شانه مردان برای ساختن آغوشی آرامتر به تدریج پهنتر شد. تارهای صوتی برای نلرزیدن و بغض برای نترکیدن. مردها یاد گرفتند مواقع سختی و خطر و بدبختی خودشان را به اولین باجه تلفن برسانند. حتا اگر زیر پیراهن، رکابی کثیف سوراخ تنشان باشد، جفتشان با خوشبینی مهربانانهای آن را لباس چسبان و براق ابرقهرمان خواهد دید. سه- مردها همیشه میدانستهاند که” ایتز نات اوکی”. همیشه میدانستند که اگر ایمان معجزهآسای جفتشان نباشد سیل حوادث همه چیز را خواهد شست. خوشبختانه نوع بشر به قدر کافی خوششانس بود که زنان باور کنند همه چیز بزودی درست خواهد شد. و کدام خدا میتواند در مقابل این باور ساده و عمیق مقاومت کند؟ و خب همه چیز درست میشد. چهار- این وسط مردان به تدریج رازی پیدا کردند. رازی که شد هویت مردانهشان. که اهمیتاش مرزهای تفاخر به طول و قطر را از بین برد. چیزی که کمابیش میشود “غم مردانه” نامش داد. ردش را از نگاههای تلخ کاریگرانت بدنام بگیرید تا خش صدای آقای تامویتس. زخمی دردناک که به شکل قابل درکی زنان را جذب میکند. نشان “ایتز اوکی” قابل باورتر و دستان محکمتر است پنج- نوع مرد باید تا ابد خود را بخاطر چیزی که از او ساخته شد مرهون و شکرگزار زنان بداند. ما که خودمان میدانیم در این جهان وانفسا هومر سیمپسونهای گیج و تنبل و نابلدیم. خود آقای بوگارت هم میدانسته پشت چهره سرد و بارانی و سیگار کوچک مچالهاش ، کودک ترسیده و لرزانی پنهان شده. با این حال نقش سنگین سوپرهیرویی که به مردان داده شد از آنها آدمهای بهتری ساخت. مسئولیتپذیرتر و ارزشمندتر. جنس ملنگ و بیمسئولیت ما یاد گرفت لباس تمیز و سنجاق کراوات و عطر بزند. یاد گرفت دانشمند، نویسنده یا سیاستمدار شود. حرفهای مهم بزند. سلبریتی شود و با اعتماد به نفس مقابل دوربینها لبخند بزند. به گمانم تا حد زیادی اینها را مرهون زخماش است. مرهون وظیفه زورکیاش. مرهون زنان. وگرنه یا هم را میدریدند یا از در اثر گرسنگی حاصل از تنبلی میمردند. باور کنید. شش- تفاخر و جذابیت متافیزیکی “غم مردانه” متاسفانه دردش را به کل از بین نمیبرد. آمارهای معتبر نشان میدهد هر سال تعدادی از مردان به صورت ناگهانی میپکند. گردهمآییهای برقآسا و مخفی تشکیل میشود که در آن مردها دور هم مینشینند و میزنند زیر گریه. هر ساله فیلمهایی ساخته میشود که بعدش مردان نیاز دارند شبانه مسیرهای طولانی را قدم بزنند و زخمهایشان را بلیسند و سیگار دود کنند. این جور وقتها بعضی زنان شاید فکر کنند مردان برای هضم غذایشان پیاده روی میکنند یا دورهمیشان برای خوشگذرانیست و احتمالن به ذهنشان نرسد حمام طولانی یک مرد بخاطر تمایلش به تمیزی نیست. بابت پنهان کردن اشک است. هفت- چرا باید وقتی شب است و بیابان است و سرمای فراوان است، کتتان را روی دوش زنی بیاندازید و خیالش را راحت کنید که همه چیز درست میشود؟ چه میشود اگر راستش را بگویید؟ اگر بگویید: “گندش بزند…من هم میترسم. من هم سردم است. من هم الان است که بزنم زیر گریه…ما اینجا در بدبختی کامل خواهیم مرد.” ؟ کسانی که این سوال را میپرسند معمولن درکی از وسعت معنای زنانگی ندارند. نمیدانند که اگر تعداد زنان دلشکسته جهان به حد تکافو برسد خورشید خاموش و زمین سرد و لمیزرع خواهد شد. آنها نمیفهمند که خنده و آفتاب و سبکی جهان جادوی زنان دلآرامِ خوب مورد توجه قرار گرفتهء خوب بغل شدهء خوب خارانده شده است. هشت- همه اینها برای این است که جهان نه تنها قابل تحمل که اساسن قابل سکونت شود. روحم را رنجور میکند این ثانیه ها ثانیه هایی که درحسرت نیستیی می کوبانمشان به خواب چرا؟؟؟دنیایم را انقدر کوچک ساختم که بتواند با دستان حقیرش خردش کند؟ بر من چه شد که صداقتم فریبم داد آرزو هایم گندید....از گندابش عشقم همانند جزامیها از من فراری شد؟ خدایاروحت چگونه در تنم چگونه خیانت میکند به جسمم؟ کودکیم پاکییم عشقم چگونه از پشت به ذخم غم خنجرخودخواهی کسی به بستر بی کسی افتاد چگونه موجهای عذاب ............روحم را ارام ارام دربستر بی کسی خواباند؟ چگونه از انسانهایی که غمشان را میخوردم غمی به دل نگیرم؟ چگونه تلخی شوکران خیانت را فراموش کنم؟ چگونه ببخشم وقتی هیچ ندارم؟ برسر اخرین دو راهی اولین حتما اوست که می پرسم..........چرا؟ 1390/2/13 8:38 مشهد افکار محبوسم مثل جوب اب گندیده ای از روزنه های گوشم به بیرون میریزد من جا مانده از عقربه ها به ناتوانی تن میاندیشم که ناتوانی من است ومیبینم که جهانم سیاه تراز دیروز میشود فردا ومن هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ نمیتوانم کرد تن کرخت و روح وازده ام خشمم را سرکوب میکنند که دوست کش و دشمن سوز و تن اسا نباشد زبانم که راحت نشوم و ناراحت نکنم خلق را پس من در تن چه میکنم وقتی نیستم در من خود
میتونی بگی تو افکار و فکرت رو
میتونی ساکت شی و نگی حرفت رو
میتونی در بری و بری از اینجا
میتونی بمونی بشینی همینجا
میتونی غمگین شی و نگی حرفت رو
میتونی شاد شی و بپوشونی ترست رو
میتونی سرگرم شی تا سرحد مرگ
میتونی رها شی توی باد عین برگ
![]()
![]()
یار!
مثل من با من
و حتی مثل تن با من!
تو هم با من نبودی،
و آن که می پنداشتم
باید هوا باشد!
و یا حتی
گمان می کردم این تو،
باید از خیل خبرچینان جدا باشد
تو هم با من نبودی!
تو هم از ما نبودی!
آن که ذات درد را،
باید صدا باشد!
و یا با من،
چنان همسفره ی شب،
باید از جنس من و عشق و خدا باشد
تو هم مومن نبودی،
بر گلیم ما
و حتی،
در حریم ما.
ساده دل بودم
که می پنداشتم ،
دستان نااهل تو باید،
مثل هر عاشق رها باشد
تو هم از ما نبودی!
تو هم با من نبودی
یار!
ای آوار!ای سیل مصیبت بار!
![]()
به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.
من خوب آگاهم که زندگی،یکسر،صحنه ی بازیست.
من خوب می دانم.
اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است.
مرا به بازی کوچک شکست خوردگان مکشان!
به همه سوی خود بنگر و باز می گویم که مگذار زمان،پشیمانی بیافریند.
به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نا محدود.
به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.
به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.
و به روز هایی که هزار نفرین،حتی لحظه ای را بر نمی گرداند.
تو امروز بر فرازی ایستاده ای که هزار راه را می توانی دید،و دیدگان تو ،به تو امکان می دهند که
راه ها را تا اعماقشان بپیمایی.
در آن لحظه ای که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی.
در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند.
در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس می کنی.
در آن لحظه یی که تو از فراز،پا در میان راهی می گذاری که آن سوی آن،اختتام تمام اندیشه ها و
رویاهاست.
در تمام لحظه هایی که تو می دانی،می شناسی، و خواهی شناخت،
به یاد داشته باش،
که روزها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند.
به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه ی زمان.
صبح که ماهی گیران با قایق هایشان به دریا می رفتند به من سلام کردند و گفتند که سلامشان
را به تو که هنوز خفته یی برسانم.
بیدار شو هلیا!
بیدار شو و سلام ساده ی ماهیگیران را بی جواب مگذار!
من لبریز از گفتنم، نه از نوشتن.
باید اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی.
دیگر تکرار نخواهد شد.
(نادر ابراهيمي)
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| محمد حامدفلاح |




